ئیتیوار انگشت به من میزند و میپرسد: «تو واقعی هستی؟» و این از هر تعریفی شیرینتر است.
۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه
تلخیِ خاصی زیر زبانم است
کابوس میدیدم. قاضی گفت چون امروز نرفتهام دادگاه، وثیقه رو بهمون پس نمیدن.
یه کابوس قدیمی دیگه هم میدیدم: نزدیکترین آدمها هم بهم اعتماد ندارن و برای کوچکترین کارهام باید نیتِ خیرم رو ثابت کنم.
۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه
یکی از پنجشنبههای بیحوصله
امشب تولد کلاس اولیمونه. از بس از صبح کار کردهم حال ندارم لباس عوض کنم و برم بشینم توی جمع دوستهاش و مادرهاشون. هرقدر خواهرم (فقط) مدیریتش خوبه، من کارگریم حرف نداره. ساعتها میتونم کار یکنواخت و بیخلاقیت انجام بدم و آخ نگم. اینه که ترکیبمون معمولاً موفقه، اون هم برای تولد خواهرزاده که از عزیزترینهاست.
رابطهٔ خواهرزادهام با دوستپسرم خیلی جالبه. تمام تلاشش رو میکنه که توجهش رو جلب کنه. هر کاری رو که بلده جلوش اجرا میکنه؛ وقتی هم کم میاره شروع میکنه به صدا در آوردن از خودش. ارتباطشون دیدنیه..
رابطهٔ خواهرزادهام با دوستپسرم خیلی جالبه. تمام تلاشش رو میکنه که توجهش رو جلب کنه. هر کاری رو که بلده جلوش اجرا میکنه؛ وقتی هم کم میاره شروع میکنه به صدا در آوردن از خودش. ارتباطشون دیدنیه..
شنبه رفتم دادگاه و قاضی بهم مهلت داد که وکیل بگیرم. کمی هم گپ زدیم و من ترسم از فضا ریخت. وکیلم سهشنبه رفت و باز مهلت خواست و قاضی هم با خوشرویی قبول کرد. چهارشنبه خبر رسید که ۶ قاضی برکنار شدهاند. تخمین زدهاند به این علت که به جای قضاوت صرفاً دستور مأموران امنیتی را اجرا میکردهاند. اگه قاضی شعبهٔ ۱۵ هم جزء این قضات باشه، باز رسیدگی به پرونده عقب میافته.. حالا قراره به وکیلم تاریخ جدید رو ابلاغ کنن.
این روزها جلسههای ابتدایی تحریریه شروع شده و هنوز احساسم اینه که همهٔ این آدمها فقط توی رؤیاست که میتونن کنارِ هم کار کنند. دلم میخواد هیجان داشته باشم ولی بیشتر مات و مبهوتم و ناظر که ببینم بالاخره این روزنامهٔ جدید چه جوری منتشر میشه و آیا اونقدری که از سردبیر تا خبرنگارش وسواس دارن، میتونه باکیفیت و حرفهای باشه یا نه. امید که میشه داشت، دستکم.
این روزها جلسههای ابتدایی تحریریه شروع شده و هنوز احساسم اینه که همهٔ این آدمها فقط توی رؤیاست که میتونن کنارِ هم کار کنند. دلم میخواد هیجان داشته باشم ولی بیشتر مات و مبهوتم و ناظر که ببینم بالاخره این روزنامهٔ جدید چه جوری منتشر میشه و آیا اونقدری که از سردبیر تا خبرنگارش وسواس دارن، میتونه باکیفیت و حرفهای باشه یا نه. امید که میشه داشت، دستکم.
۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه
بازجوئه تماس گرفته بوده انگار و نشنیدهام. شماره نمیافته که معلوم نشه کی زنگ زده ولی این جوری از روز هم روشنتره. در کف اینکه چی میخواسته بگه غوطهورم. از طرفی فکر میکنم یه هفته قبل از دادگاه چی میخواد بگه جز تکرار اینکه «اگه با ما همکاری کنی، پروندهات رو همین الان از دادگاه پس میگیریم»؟ هی تکرار میکنن که حق انتخاب دارم و هی من هم با صبر و حوصله و نجابت (!) میگم که دادگاه رو ترجیح میدم. چه تضمینی وجود داره که بعد از دادگاه اینا تماسهای حرصدرآرشون رو قطع کنن؟
۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه
از استرس دادگاه حالت تهوع گرفتهام. فکرش را از در بیرون میکنم از پنجره سر میزند. دیروز راهم ندادند به دادگاه. از پذیرش زنگ زدند به شعبهٔ مربوطه و منشی گفت که به هیچ وجه پرونده را به من نشان نمیدهند تا روز دادگاه. در حالیکه حق قانونیام است که من یا وکیلم پرونده را پیش از دادگاه ببینیم. نمیدانم از میان آن همه برگهٔ بازجویی کدامها را گذاشتهاند لای پرونده..
۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه
اين روزها
هيجان دارم براى كار توى روزنامه جديد. هيجان اين دوستى تازه-عميق-شده هم هست. دوز داروى افسردگى را هم دكتر نصف كرده. همه اينها بى قرارى به روزهام آورده و تمركزم را برده. خيالپرداز خوشحالى شده ام در مجموع. خشمم را هم توى مطب عباس جا گذاشتم وقتى نشانم داد كه بى خود به مغضوب عليه نمره ١٠٠ داده بودم و بعد مثلاً از ٨٠ بودنش جا خورده بودم.
۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه
۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه
دروغ میگوید. دقیقتر: چیزها را آنطور که نیست وانمود میکند. از چه میترسد؟ من نه قدرتش را دارم که آسیبی بزنم و نه اگر قدرتش را داشتم آدمی بودم که آسیب بزنم. از چه میترسد مرد گنده؟ خشمی اگر هست، از رفتار غیردوستانهاش با خودم است، نه از اینکه جوری که به نظر من ناجور است دارد زندگی میکند. let it go بابا جان.
اشتراک در:
پستها (Atom)